تبليغاتX
تو تنهایی مثل من


گاهی دلم میگیرد از آدمهائی که در پس نگاه سردشان با لبخندی گرم فریبت میدهند...
دلم میگیرد از خورشیدی که گرم نمیکند و نوری که تاریکی میدهد...
از کلماتی که چون شیرینه افسانه ها فریبت میدهند...
دلم میگیرد از سردیه چندش آور دستی که دستت را میفشارد...
و نگاهی که به توست و هیچوقت تو را نمیبیند...
از دوستی که برایت هدیه ی دو بال برای پریدن میآورد و بعد پرواز رابا منفورترین کلمات دنیا معنی میکند...
گاهی حتی " از خودم هم دلم میگیرد...


دل هوسای تازه تازه داره نم نم بارون شده تا بباره 

باز داره دل این دل خسته از تو یه عشق تازه واسه من میاره 

میدانی من کیستم :
من متولد خردادم "
نه به آسانی عاشق میشوم و نه وقتی عاشقم به راحتی از آن فارغ میشوم پس حتی این فکر هم از ذهنت خطور نکند که میتوانی به آسانی عشقت را به من ابراز کنی ومرا بدست بیاوری ونه وقتی عاشقت شدم میتوانی عشق مراپس بزنی 
من متولد خردادم 
فرمانروای 
احساسات "

یه عشق تازه واسه من میاره

تقصیر توست باز اگه من مثل دیوونه هام 

بی تو یه شب گردم و راهی میخونه هام 


تقصیر توست باز اگه من مثل دیوونه هام 


بی تو یه شب گردم و راهی میخونه هام 


تقصیر توست اگه مثل دیوونه هام 


تقصیر توست اگه توی میخونه هام 


خیال نکن دارم تو عشق بازی در میارم 


ببین چه کردی که دیگه تو رو دوست ندارم 


آخ اگه دل دوست نداشت تو باید دستشو می خوندی 


با همه این خوب و بدم واسه من مهربون می موندی 


مهربون می موندی...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 3:59 قبل از ظهر |
دلم برای خط کشی کناردفتر مشق با خودکار مشکی و قرمز


برای پاک‌کن های جوهری و تراش های فلزی


برای گونیا و نقاله و پرگارو جامدادی


برای تخته پاک‌کن و گچ های رنگی پایین تخته


برای سر صف ایستادن ها


... برای مبصر شدن ، برای خوبها و بدها


برای ضربدر و ستاره


برای ترس از سوال معلم


کارت صد آفرین


بیست توی دفتر با خودکار قرمز


جاکتابی زیر میزها ، جا گذاشتن کتاب و دفتر


برای لیوان‌های آبی که تا میشدن


برای زنگ تفریح


برای دعا کردن برای نیومدن معلم


برای اردو رفتن


برای تمرین های حل نکرده و اضطرابش


برای روزنامه دیواری درست کردن


برای دوستی هایی که قد عرض حیاط مدرسه بود


برای کارنامه…. نمره انضباط


برای مُهرقبول خرداد


برای جایزه گرفتن از بابام


دلم برای خودم


دلم برای دغدغه و آرزو های کوچیکم


دلم برای صمیمیت سیال کودکیم تنگ شده!


نمی دونم کدوم روز،پشت کدوم حصار بلند کودکیم رو جا گذاشتم!


آهــــای ...


یعنی کسی اونور حصار نیست کودکیمو دوباره پرت کنه طرفم؟


+ نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 و ساعت 9:48 بعد از ظهر |


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 و ساعت 9:3 بعد از ظهر |

براي اثبات کمال نامردي آنان، تنها همين بس که در مقابل قلب ساده و فريب خورده ي يک زن،

احساس مي کنند مَردند...!!!

تا وقتي که قلب زن عاشق نشده، پست تر از يک سگ ولگرد، عاجزتر از يک فقير،

و گداتر از همه ي گدايان ساحره، پوزه بر خاک و دست تمنّا به پيشش گدايي مي کنند...؛

امّا همين که خيالشان از بابت قلب زن راحت شد، به يکباره يادشان مي افتد که خدا مردشان آفريد!!

و آنگاه کمال مردانگي را در نهايت نامردي جستجو مي کنند...!!!!



دکتر علي شريعتي

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 و ساعت 8:31 بعد از ظهر |


وﻗﺘﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﯼ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺎ ﻫﺮ ﺯﻥ ﯾﺎ

ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﺪﯼ،ﺑﻪ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺏ ﺑﺮﯼ؛

ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﯽ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮﻗﻊ ﺩﻭﺳﺘﯽ

ﮐﻨﯽ...ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﯼ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ

ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺷﺪ،ﺩﻭﺳﺖ‌ﺩﺧﺘﺮﺕ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ

ﺟﻮﺍﺏ ﺳﻼﻣﺶ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻋﻠﯿﮏ ﻣﺤﺘﺮﻣﺎﻧﻪ

ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯽ ﻧﻪ ﺑﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﮏ ﻣﻜﺎﻥ ﺧﺎﻟﯽ

ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺭﻭﯼ ﻫﻤﺮﺍﻫﯽ ﻭ ﻫﻤﺪﻟﯽِ

ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺟﻨﺲ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﺣﺴﺎﺏ ﮐنی



+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 و ساعت 10:25 بعد از ظهر |

من در شهری زندگی می کنم که یکی از معروف ترین سمفونی های موزارت را روی دنده عقب 

وانت می گذارند! (موقع عقب‌عقب رفتن وانت پخش ميشود!)


شهری که روانشناس هایش همه از همسرانشان طلاق گرفته اندی که در جدول های روزنامه ها

و مجله ها سوال این است : بی دینی 7حرفی( و جواب می شنود : سکولاری!



شهری که می گویند مسلمان ساز و مسلمان دار است اما با هر نفس تهمت میزنند و غیبت می کنند 

و به قولی گوشت برادرمرده خود را با ولع می خورند .


شهری که نظامی اش شهردار می شود !

مهندس برقش تاکسی دارد !

آدمها از دیدن پلیس می ترسند !

شهری که دل به دست آوردن سخت است و دل شکستن هنر می باشد !


شهری که زبانش "پارسی" است اما می گویند "فارسی" چون زبان عربها "پ" ندارد !شهری

که من دوست دارم هوای تو را داشته باشم ، و تو هوای من را ، اما نه به معنی حمایت! به این 

معنی که هیچ کدام نمی خواهیم در هوای خودمان نفس بکشیم .


شهری که مرگ حق است و حق گرفتنی!

شهری که برنده یعنی کسی که کمتر از بقیه می بازد !

شهری که کف اتوبانش دست انداز دارد !

شهری که همه فکر می کنند فقط خودشان می فهمند !

شهری که مرگ بر آمریکا می گویند ولی آرزویشان این است که آمریکا را حداقل یکبار ببینند !

شهری که همه مشکل را در کس دیگر می جویند !

که هنوز نفهمیدم من در آن به دنیا آمدم یا در آن مُردم 


+ نوشته شده توسط احسان در شنبه سیزدهم اسفند 1390 و ساعت 0:50 قبل از ظهر |

شبکه 1 

خب ما طرز تهیه کاردستیمون اینه که اول این قسمت از کاغذُ تا میکنیم

و...........و...........و..........خوب میبینید که ما 1 برگه رای خوشگل آماده کردیم 


مجری: بله واقعا زیباست شما رای میدین که؟ 


بله رای دادن باید تو پوست و استخون ما باشه 


مجری: پس منتظر شما هستیم پای صندوقهای رای 


شبکه 2 

شهروند گرامی (که 1 عدد داف هستند و در روزهای غیر انتخابات جز خس و خاشاک 


محسوب میشوند!) نظر شما راجع به انتخابات چیست؟ 


به نظر من همه ما باید بریم رای بدیم چون وظیفمونه و این کشوری که انقد منو آزاد گذاشته که


روسریمو میتونم چند سانت بدم عقب چرا من نرم رای ندم؟ 


مجری: واقعا که هیچ کشوری مثل ما دخترا انقد روسریاشونو نمیدن عقب پس رای میدهیم به 

خاطر آزادیمون 


شبکه 3 

با پخش مستقیم فوتبال در خدمت شما هستیم و بعد مدتها داریم 1 بازی از انگلیس نشون میدیم و 

صحنه هاشم نمیگیریم و امیدواریم همه شما برای رای دادن بیایید 


شبکه 4 

در خدمت دکتر .... هستیم و مطب این دکتر تا 13 اسفند همه رو به صورت رایگان مداوا میکنه


شبکه 5 

جووووووووووووون مادرتون بیاید رای بدید انقد کانال عوض نکنید! 


شبکه 6 

اخبار هواشناسی: هوای امروز واسه رای دادن عالیییییییییه 


شبکه 7 

در خدمت گروه متالیکا هستیم و قراره واسمون زنده اجرا کنند امید هست که رای بدید 

راستی شما رای میدید دیگه جناب جِیمز؟! 

شبکه قرآن 

ترجمه این آیه از قرآن اینه که بیاید رای بدید 


شبکه مستند 

این شهر ایران صنایع دستی جالبی داره هموطن عزیز میدونم که روستای شما حتی آب و برق 

هم نداره ولی شما که انقد صنایع دستی قشنگی دارید میاید رای بدید دیگه؟ 

حتما، وظیفمه نوکرتونم هستم 

شبکه نمایش 

(پخش فیلم god father بدون سانسور!) 


آل پاچینو: برو به تمام سیسیلیها دستور بده تو رای گیری شرکت کنند!


+ نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 و ساعت 1:51 بعد از ظهر |
سلام :

اینو نوشتم واسه اون دوستانی که دیگه حوصلشون از  نوشته ی قبلیم سر

رفته بود ... و گله میکردن که کی آپ میکنم . امیدوارم اینو به جای یه آپ

قبول داشته باشید . 

 الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
...
پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس . بله با کی کار

داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم
..  قول داده امشب جوابمو بده .

بگو من میشنوم . کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟من با خدا کار

دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود . بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت

داره . مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر

روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا

باهام حرف بزنه گریه میکنما ...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو . هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو.. دیگر

بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت : خدا جون خدای

مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو

رو خدا ... چرا ؟

این مخالف تقدیره . چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو

رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم . اگه بزرگ شم نکنه مثل

بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب

باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن .

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما

باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟

خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات

حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ،محبوب ترین مخلوق من..

چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...

کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب

میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت .

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .

دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی ...

کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به

خواب فرو رفت ....

 

ایران برا ایرانیا همیشه بهشت بوده "  بهشت برین " اما : بهشت به

سرزنشش نمیارزه . نظر شما چیه دوست عزیز .....

 

 

سلام .

یه چیزی بگم . شوما واسم بازش کنید .

کرایه ی اتوبوس تو شیراز از شصت تومان امروز شده صدو پنجاه تومان .

تورمش چند درصد میشه.   چقدر این ملت عزیز ایرانو میچزونن .

 

کجائید مردم سال پنجاهو هفت.

چی گفتن بهتون . چی شد !!!!!!!

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه دهم اسفند 1390 و ساعت 4:5 بعد از ظهر |
شما یادتون نمیاد، تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن… آب بخوریم

شما یادتون نمیاد، شبا بیشتر از ساعت ۱۲ تلویزیون برنامه نداشت سر ساعت ۱۲ سرود ملی و پخش می کرد و قطع می شد…. سر زد از افق…مهر خاوران !

شما یادتون نمیاد، قبل از شروع برنامه یه مجری میومد اولش شعر می خوند بعد هم برنامه ها رو پشت سر هم اعلام می کرد…آخرشم می گفت شما رو به دیدن برنامه ی فلان دعوت می کنم..

شما یادتون نمیاد، تو نیمکت ها باید سه نفری می نشستیم بعد موقع امتحان نفر وسطی باید میرفت زیر میز.

شما یادتون نمیاد، سرمونو می گرفتیم جلوی پنکه می گفتیم: آ آ آ آ آ آآآآآ

شما یادتون نمیاد، ولی نوک مداد قرمزای سوسمار نشانُ که زبون میزدی خوش رنگ تر میشد.

شما یادتون نمیاد، تو فیلم سازدهنی مرده با دوچرخه توکوچه ها دور میزدو میخوند:دِریااااااا موجه کا کا.. دِریا موجه.

شما یادتون نمیاد، کاغذ باطله و نون خشکه میدادیم به نمکی ، نمک بهمون میداد بعدش هم نمک ید دار اومد که پیشرفت کرده بود نمک ید دار میداد، تابستونها هم دمپایی پاره میگرفت جوجه های رنگی میداد.

اگه تا اینجا حالشو بردی /// ادامش رو دنبال کن /// راستی /// این نوشته از خودم نیست ///

ولی همشو یادمه //// ای داد بیداد /// چه روزگاری بود /////


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط احسان در جمعه نهم دی 1390 و ساعت 11:34 قبل از ظهر |
 

 

۱)وقتی پدرم روزنامه میخونه روزنامه رو وسط آسمون و زمین تو هوا جلوی صورتش نگه میداره، اعتراف

میکنم بچه که بودم یواشکی میرفتم پشت روزنامه طوری که پدرم منو نبینه و با مشت چنان میکوبیدم

وسط روزنامه، پاره که میشد هیچ، عینکش می افتاد و بابا کل مطلب رو گم میکرد. کلاً پدرم 30ثانیه هنگ

میکرد. بعد یک نگاه عاقل اندر سفیهی به من میکرد و حرص میخورد. اما هیچی بهم نمیگفت و من مانند

خر کیف میکردم. تا اینکه یه روز پدرم پیش دستی کرد و قبل از من روزنامه رو کشید و با داد گفت: نکن

بچـه. منم هول شدم مشت رو کوبیدم تو عینکه بابام. عینک شکست. من 5 روز تو شوک بودم!!

۲)اعتراف ميکنم راهنمايي که بودم به شدت جو گير بودم، همسايگيمون يه خانومه بود که تازه از

شوهرش طلاق گرفته بود، شوهره هم هر روز ميومد و جلو در خونش سر و صدا راه مينداخت، خيلي دلم

واسه خانومه ميسوخت. يه روز که طرف اومده بود عربده کشي، تصميم گرفتم که برم و جلوش در بيام.

رفتم تو کوچه و گفتم آهاي چيکارش داري؟ يارو يه نگاه بهم انداخت و يه پوزخندي زد و به کارش ادمه داد،

منم سه پيچش شدم، وقتي ديد من بيخيالش نميشم گفت اصلا تو چيکارشي؟ منم جوگير، گفتم

لعنتي زنمه!!

۳)تو عروسي نشسته بودم يه بچه 3 ، 4 ساله اومد يک هسته هلو داد بهم، منم نازش کردم هسته رو

گرفتم انداختم زير ميز، چند ثانيه بعد ديدم دوباره آوردش، اين دفعه پرتش کردم يه جاي دور ديدم دوباره

آورد!! مي خواستم اين بار خيلي دور بندازمش که بغل دستيم بهم گفت آقا اين بچس سگ نيست! طرف

باباي بچه بود!!

۴)اعتراف میکنم دوره دبستان امتحان جغرافی داشتیم یه سوالش این بود: تنها قمر کره زمین؟ من هم با

اطمینان کامل نوشتم قمر بنی هاشم!!!

۵)اعتراف میکنم بچه که بودم..جو گیر بودم نماز بخونم....بعد چادر گلگلی (مامانی ) رو میذاشتم مهرم میذاشتم

رو به قبله وا میستادم شروع میکردم به نماز خوندن...اما جای سوره ها شعر کلاه قرمزیو می

خوندم....>>>آقای راننده...آقای راننده...یالا بزن توو دنده....

 

بچه بودیم دیگه...

شما هم حتما از این کارا کردین... نه خوده اینا شبیهش....

 

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 و ساعت 7:29 بعد از ظهر |